...

...

 

فهمیدم چه بوی می دهد!

وقتی دستت را طولانی مدت به میله های اتوبوس می گیری

یک بوی خاصی می گیرید.

کمی بوی آهن.

پریودم این بو را می دهد!

فکر کنم آهن خونم زیاد شده باشد...

 

احساسی مثل وقتی که این ژاکت را به من دادی.

سردم بود

و ژاکتی کوچکتر نداشتی

ولی باز هم آستینهایش برایم بزرگ است.

...

موهایت روی شانه هایت ریخته بود

و

آفتاب ظهر به نیمرخت می تابید

و

سایه سینه ات روی سمت چپ بدنت

...

این ژاکت

 

 

*******

پ.ن:آقا! یه فکری به حال نوستالژی بکنیم! آخر سر پدرمو در می یاره!

 

چند وقت پیش فیلم

belle de jour

را خانه یکی از دوستانم دیدم.

ترجمه اسم فیلم چنین چیزیست: زیبای روز.

فیلم عجیبی بود. فکر کنم باید باز هم ببینم تا بتوانم نظرم را دقیق بگویم

ماجرا ماجرای زنیست که از طبقه مرفه فرانسه حول و حوش سالهای  ۱۹۳۰-۱۹۴۰است اگر اشتباه نکنم

که به طور عجیبی دنبال یک خانه ای می گردد که زنی در آنجا چند زن روسپی را کرایه می دهد و درخانه خودش هم به آنها برای کارشان اتاق می دهد.

خلاصه آنکه زن ماجرا به آنجا می رود و در آنجا کار می کند!

یعنی تا عصر که شوهرش سر کار می رفت آنجا کار می کرد و عصر بر می گشت خانه.به طور پنهانی.

زن ظاهرا از خانواده اصیلی هم بود.

 فیلم عجیبیست.زن دایما از اول فیلم دچار تصوراتی عجیب در ذهنش می شود.شوهرش مرد خوبیست ولی زن با او نمی خوابد و شوهر هم اعتراضی نمی کند. ولی بعد از کار گرفتن زن در آن خانه مشکلش حل می شود!

تصورات زن تا جایی پیش می رود که نمی فهمی کجا واقعیت است و کجا تصور.

آخر هم یکی از مشتری های زن عاشق زن می شود.

مشتری مردی دزد و جنایت کار است و از طبقه پایین...

موضوع این است که چند روز پیش پسری به من گفت به نظرش این فیلم ضد زن است.

ذهنم مشغول شده...آیا همین تفکر که این فیلم ضد زن است یک تفکر مردسالارانه نیست؟

اگر به این معنا باشد که چون روسپی گری شغلی پست و ضد زن است پس این روند فیلم روندی ضد زن است؟

مشکلی که من دارم این است که دلایل کافی برای کار زن پیدا نمی کنم.

اتفاقا یک جاهایی رنگ فمنیستی فیلم پررنگ می شود.

جایی که زن مشکل جنسی اش با شوهرش بر طرف می شود.انگار این رابطه هم از همان نوع رابطه روسپیگری می شود برای زن.اینجا این سوال برایت پیش می آید که ولی شوهرش مرد خوبیست؟جواب این سوال را چند دقیقه بعد می گیرید وقتی که مرد در حال قدم زدن با زن به او می گوید: دیگر وقتش است که بچه دار شویم. یعنی مرد هم برای خواسته ای زن را می خواهد.

زیاد فرق نمی کند این خواسته ها سکس باشد یا بچه و یا کار خانه و...

 

اگر توانستید فیلم را ببینید...

words,

come to me so easily
they make me forget what I mean.
seem so very unsound
when I don't want them around
Let your body decide where you want to go

Let your body decide where you want to go, high or low, fast or slow.
Let your body decide where you want to go, high or low, fast or slow.
Let your body decide where you want to go, high or low, fast or slow.
Let your body decide where you want to go, high or low, fast or slow.

I don´t know if I´m ready
but everything must be unsteady on the first go-round

Thoughts,
-Is it right to feel this way?
-Will I be happy one day?
-Is my posture OK?
-Am I straight or gay?
Let your body decide where you want to go

Let your body decide where you want to go, high or low, fast or slow.
Let your body decide where you want to go, high or low, fast or slow.
Let your body decide where you want to go, high or low, fast or slow.
Let your body decide where you want to go, high or low, fast or slow.
I don´t know if I´m ready
but everything must be unsteady on the first go-round

The Ark

 

تلاش امواج دریا

برای باز کردن گره های گیسوانم

ستودنی بود

اما

گره های گیسوانم که باز نشدند هیچ

گره هایی جدید

با طعم نفتی که از لوله ترکیده در دریا سرازیر شده بود

با بوی جنازه های غرق شده در دریا

و با رنگ ماهیان مرده از ته سیگارهایمان در آب

به گره های موهایم اضافه شدند.

 

از کسی پرسیده نمی شود

چه زمانی آماده ی

خداحافظی با دیگر انسان و

عادت ها

و با خود

است.

زمانی

به ناگاه

باید با آن کنار آمد

تحمل کرد

این خداحافظی را

این فروپاشی را

تا دگرباره

برخیزیم.

 

                                 مارگوت بیکل(۱۹۵۸ آلمان)

این هم از یک زاویه دیگه!

این گلدان گل ناز منه! البته الان گلاش ریخته.آخه پاییزه!(البته تاکید کنم که اسم این گیاه نازه! نه اینکه من بهش بگم ناز! بابا زیاد دیدی تو خیابونا!)

 

چیز عجیبی نبود که این مدت

دوباره بعد از مدت ها

تو به فکر و خیالم حمله کردی و مجبورم کردی مدام به تو فکر کنم.

می دانی چرا؟

یادت نمی آید؟

۹ ماه است که ترکم کرده ای.

باز هم یادت نمی آید؟

بچه ات!

دقیقا از همان لحظه که رفتی نطفه اش شکل گرفت. بچه ای از جنس ترس

از جنس ضعف

عشق

تنفر

تنهایی

تنهایی...

و چند روز پیش بچه ات را زاییدم.

دردهای زایمان باعث شده بود این مدت فکرم را مشغول کنی.

ولی من مثل آن زن که سر بچه اش را برید و جسدش را تکه تکه کرد نبودم!

من باهوش تر بودم

زیرا می دانستم اگر بچه نبودنت را سر به نیست کنم دیگر فکرت دست از سرم بر نمی دارد.

من او را زاییدم.

من بچه ی نبودنت را زاییدم

و

دیگر چیزی در مغزم از تو نیست

زیرا همه اش را با بچه در آوردم.

من دیروز بچه ات را آوردم و دم در خانه ات رها کردم.

او را ندیدی؟

حق داری

زیرا او از جنس دیگریست

او از جنس نبودن است.

از جنس نبودن تو!

مثل اینکه گوش کرد!!!